حسن زشت بودن در اینه که این اطمینانو بهت میده، وقتی کسی میگه عاشق شخصیت و افکارته، دیگه سایز دور کمرت رو برحسب آغوش خودش، دید نمیزنه..
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال روزگار شاهزاده نسخه کامل تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
حسن زشت بودن در اینه که این اطمینانو بهت میده، وقتی کسی میگه عاشق شخصیت و افکارته، دیگه سایز دور کمرت رو برحسب آغوش خودش، دید نمیزنه..

حتی وقتی هیچ امیدی نیست، امید را باید ساخت..
در جمع زنانی بودم، روزگارانی همه استقامت، همه فریاد دادخواهی و عدالت، همه طالب آزادی و زندانی کشیده. زنانی، شوهر به جوخه اعدام سپرده. زنانی اخراج شده از عرصه فعالیت. زنانی سردی افزونتر از گرمی چشیده. زنانی فهیم و ادیب. زنانی از دهههایی نه چندان دور.. گفتند، شنیدم. گفتم، شنیدند.. ابتدا بیشتر احترام بود و حرمت. انتها بیشتر افسوس ماند و تاسف. احترام بر عمری صرف شده از برای آرمان طلبی. حرمت بر شور گذشته از سر شعور. افسوس بر بیثمری کپکزدایی افکار تاریخ مصرف گذشته به مدد تولدی دیگر فروغ و رقص زندگی اوشو. تاسف بر استحاله جوانانی با زمانه رزمیده تا پیرانی با بوی مطبخخانه. احترام بر ادعای بیادعایی بدهکاران زمان در عصر مدعیان طلبکار. حرمت بر قلبهایی پر از زخم دشنه روزگار. افسوس بر دریادلانی به گل نشسته. تاسف بر روزهایی بر هیچ رفته.. و در نهایت تنها عبرت بود و حسرت. عبرت بیثمری کوفتن بر طبل آرزوهای خوشخیالان قدرتطلب. حسرت زیستن در دنیایی همه یک رنگ، بیتمنای این نام ننگ..
شادی، موفقیته؟ یا موفقیت، شادیه؟
دیر زمانی فکر میکردم، بین تمام اهداف زندگی یکی از همه سختتره و اون تلاش برای یک انسان خوب بودنه… و تازگی آموختم، از همه سختتر، فهمیدن مفهوم انسان خوب بودنه..
ظاهرا تازگیها کشف کردند که بهتره دست کودکان خیلی تمیز نباشه و اتفاقا یه کم کثیفی برای ایمنی و سلامت بدن مفیده! در واقع چنین چیزی تو تربیت بچهها هم صادقه. والدین دلزده از خشونتهای نسل گذشته، به اسم دوران کودکسالاری، اجازه هر رفتار ناهنجار رو به بچهها میدن و نتیجه این عملکرد نادرست جز تحویل نسلی زودرنج و حساس به اجتماع نیست. نسلی که والده میزش بوده و والد صندلیش. و کمکمک تحت تاثیر نازپروریهای این دو دلسوز، متوقع سواری گرفتن از عالم و آدمه! نسلی لوس شده که از عهده سادهترین مسئولیتها هم بر نمییاد. حالا نه اینکه عملکرد درست، تنبیه شدید بدنی بچهها و تخریب سلامت روحی و جسمیشون باشه ولی کودک باید یه سری محدودیتها و سختیها رو تجربه کنه تا مقاوم، مستقل، خوداتکا بار بیاد. مثل این میمونه که تو روز، صداهای پنهان محیط، یه سپر حفاظتی اطرافمون تشکیل میدن که باعث میشه نویزهای کوچیک نره رو اعصابمون ولی امان از شب و نبودن این سپر. اون وقته که با یه چیکهچیکه شیر آب یا تیکتاک ساعت باید فاتحه آرامش و خوابو خوند. به همین صورت بعضی پیشآموزشها و آمادگیها باعث میشه بچهها یه سپر حفاظتی داشته باشند که دیگه مسائل کوچیک براشون جزو مصایب و بلایا حساب نیاد. یا بچه بیدست و پا و مامانی بار نیاد که که تقی به توقی بخوره تو دامن خانواده اش، دستمال آبغورهگیری به دست، منتظره حمایت اونها باشه.
حالا اینو داشته باشید تا بگم درستی این مسائل هم اثبات شده. برخلاف اون تصور اشتباهی که رایجه و می گن بچه حداقل تا 6 سالگی شاهه و باید هر چی گفت عمل بشه، بررسیها نشون میده اتفاقا بچههایی که تا این سن در ازای اشتباهاتشون، تنبیه سبکی میشند، در آینده امیدوارتر، مسئولیتپذیرتر و موفقترند. این بررسیها رو کنار تجربیات خودم میگذارم، میبینم بچههای نازپرودهای که فرمانروای مطلق منزلاند، حتی علیرغم ضریب بالای هوشی، در عملکرد از بچههای همسن خودشون عقبترند. والدینشون در دوازده سالگی هنوز بند کفششون رو میبندند و در ده سالگی همچنان قاشق قاشق غذا به دهانشون میگذارند. کودکانی که حتی برای فین کردن محتاج کمک والدیناند! کودکان معصومی که تا زمانی که وقت تربیت درست و پیریزی کردن ساختار فکریشونه، دلمون نمییاد به اونها تو هم بگیم ولی آینده دور نیست که تاوان این رفتار رو خودمون پیش از فرزندان بچشیم. زمانی که چتر حمایت بیدریغمون اون قدر گسترده نیست که مانع خیس شدن دلبندانمون زیر رگبار بیامان مشکلاتی بشیم که خودمون با رفتارهایی نادرست، مسبب اصلی ایجادشون بودیم..
1=1- → 2(1)√ = 2(1-)√ → 2(1) = 2(1-) → 1=1
اخبار قدیمی: انتقاد شهردار از شایعهسازی هر روزه در مورد تونل توحید تونل توحید از ایمنترین نقاط تهران است تونل توحید نمونه بارز سرعت، دقت و کیفیت است تونل توحید با تکنولوژِی 50 سال پیش در حال انجام کار است ریزش تونل توحید و بازتاب جالب آن در ارگان شهرداری ریزش دوباره در مسیر تونل توحید و ایجاد گودال چند متری ریزش دهانه تونل توحید و ضرب و شتم خبرنگاران یک کشته و چهار زخمی حاصل نشست زمین در بزرگراه نواب آگهی روز: ده شهروند تهرانی به قید قرعه، تونل توحید، بزرگترین پروژه مدیریت شهری در ایران را افتتاح و به سفر عمره مشرف خواهند شد. همین الان با شماره تلفنهای ما تماس بگیرید.. نکته: معلوم نیست این افتتاح قراره شانس رفتن به دیدن خونه خدا رو فراهم کنه یا دیدن صاحب خونه خدا! بازخوانی تاریخ: گویند در افتتاح پل مشهور ورسک در ارتفاعات شمال کشور، شاه اول پهلوی، از سرمهندس آلمانی خواست با ایستادن زیر پل و عبور قطار از روی آن، ایمنی و کیفیت ساخت آنرا تضمین کند! پرسش نهایی: چرا برای افتتاح تونل پر مساله با اون همه سنسورهای تشخیصی هوشمند و پیشرفته، به جای سخاوتمندی و گشاده دست شدن برای مردم، جمیع پیمانکاران و مهندسان سازنده پیش قدم نمیشند و ضریب اطمینان رو عملا با رانندگی خودشون در تونل نمیسنجند؟
مومنان
بشتابید
بشتابید به سوی
دستگاه وضوگیر و مهر رکعتشمار..
شیش سال پیش بودو دوازده تا سیدی. شیش تاشو تو شیش شب دیدمو، شیش تاشو تو یه شب.. جذب شخصیتها شده بودم. لیلی، پوری فشفشو، سعید و شاید بیش از همه مرشد داستان، اسداله میرزایی که اصرار داشت حتما سعید یه سفر با لیلی بره سانفراسیسکو، تا راه برگشتی برای دلدار باقی نمونه.. و سرانجام، نصیحتی جانانه به سعید که سرخورده از عشقی نافرجام، درمانده بود، اسداله از مردی گفت که سالها پیش عشق اونو با خودش برده بود و در ازاش رهایی و آزادی همیشگی رو براش آورده بود. مردی که اینگونه عنوان بهترین دوست اسداله رو به خودش اختصاص داد..
خدا خیلی بزرگه
من خیلی کوچیکم
نه اون منو میبینه
نه من اونو..
آخرش نفهمیدم غیرممکن، ممکن است یا غیرممکن، غیرممکن است..
پ.ن: ژان ژاک روسو: هیچ چیز غیرممکن نیست چون غیرممکن خودش میگوید، من ممکنم.. با این حساب غیرممکنی وجود نداره و غیرممکن خودش غیرممکنه!
چند روز پیش که هشدار مسدود شدن از بیخ گوشم گذشت، قول دادم سر به راه بشم و دیگه جز قصه شنگول منگول و بز زنگوله پا ننویسم. و اما قصه ما..
جونم براتون بگه، اون دور دورا، تو زمانهای قدیم که نه ایران بود و نه ایرانی، تو یه چمنزار قشنگ، یه بزی زندگی میکرد با بزغاله هاش. بزی خانوم صب به صب میرفت پی غذا واسه بچهها. همه خوش، همه خرم، همه گرم بازی و کار، که خبر رسید. خبر چی؟ خبر ورود گرگ سیاه بدنهاد به بیشهزار. بز بز قندی، نگران به بچهها سپرد، نکنه وقتی خونه نیستم گرگه بیاد شما رو بخوره؟ نکنه بدون سوال، یکیتون درو به هیچ کی وا بکنه؟ بزی کوچولوها یه صدا گفتند، نه نمیکنیم. نه نمیکنیم.. مادر بزی رفت دنبال کارو، بزغالهها رفتن تو خیال.. تو همون خیال، صدای در اومد. کیه؟ کیه؟ منم، منم مادرتون.. بزغاله گفتند، ما میدونیم تو گرگ گندهای! مادر بزی، مادر دلسوز ما، دستاش سپیده، پاهاش سپیده، صدای مهربونش عین حریره! گرگ زرنگ قصه، تندی رفت پرید تو آردای سفید. سر تا پاش شد عین مادر بزی. صداشو نرم و نازک کردو گفت، شنگول من، منگول من، حبه انگور من، درو وا کنید، مامان بزی با دست پر اومده، با علف و شبدر اومده.. بزغالهها، بزغالههای شکمو، بی فکر و سوال، تندی پریدن درو کردن وا. گرگه اومد تو. کوچولوها رو کرد هپلی هپو.. شب شدو بز بز قندی اومد خونه. دید جای بچههاش خالیه.. نه شنگولش هست. نه منگولش. نه مع مع حبه کوچولوی انگورش. دلش شکست. تا خواست بشینه به گریه و زاری، صدا شنید. مامان بزی، من اینجام. پشت ساعت. گرگه منو ندید. منو نخورد. منم حبه انگور شجاع.. مامان بزی؛ مامان بیبزغاله؛ دوباره شد مامان بزی. دوباره شد پر از امید. دیگه دست رو دست نزاشت. رفت به جنگ گرگ بچهخوار. گرگه رو کلافه کرد. با شاخای تیزش، شیکمشو پاره پاره کرد. بزغالهها و مامان بزی، گرگه رو کردن پر سنگ. انداختنش توی آب. آب، گرگه رو برد، همه غم و غصهها رو، پاک کرد و شست.. قصه ما به سر رسید. کلاغه به خونهاش نرسید. بالا رفتیم دوغ بود. پایین اومدیم، ماست بود. قصه ما راست بود.. قصه ما راست بود..
پ.ن: یه چیزی قلقلکم میده. اگه همه بزغالهها عین بچه آدم، خودشون میرفتن تو شیکم آقا گرگه، دیگه کی میخواست قصه شونو بنویسه؟
جسارت چیزی نیست جز پذبرش خطر برای رسیدن به هدف. این معنا برای منی که حاشیه امن رو رها و تن به گرداب سرگردانیها سپردم، بیش از هر کسی مفهوم و آشناست. این روزها، روزهای شعله کشیدن جسارت تازه است. روزهای یخ زدن ترس و تشویش دیر رسیدن. روزهای بیتفاوتی به زمین و زمان و همچنان طی کردن مسیر خود. این روزها، روزهای ساختن دنیایی جدیده. دنیایی که با معیارهای زمانی و مکانی عام متناسب نیست..
پ.ن1: وقتی درگیریهای چند سویهای برات ایجاد شده و مشغول بررسی جوانب یک امر تازهای، فقط یک چیز کم داری. ترجمه متن چند صد صفحهای از مکانیک سیالات که برای تجهیز پروژهای مورد نیازه و متوقع هستند چند روزه تحویل بدی! ظاهرا تصور کردهاند خاصیت و کاربردی مشابه دستگاه تخیلی ترجمه دارم. از یک سو متن انگلیسی وارد شود و از سویی دیگر فارسی تحویل بگیرند!
پ.ن2: به دلایلی چند، در فکرم اگر شرایط مهیا بشه در یک سرویس خارجی خدمات وبلاگ بنویسم و احتمالا ماهی سیاه کوچولو برای همیشه به عمق اقیانوسها خواهد پیوست. لیکن برای اتخاذ تصمیم هنوز به نتیجه واحدی نرسیدم. سپاسگذار خواهم بود اگر دوستان خواننده که در این زمینه تجربه دارند، سرویسی مناسب که نیازهای یک بلاگر فارسی رو در حد مطلوب تامین کنه، در قسمت "تماس با من" پروفایلم، معرفی کنند. بله، "ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش" و باید رفت ولی تا آن زمان، همچنان در این تنگ شنا خواهم کرد و خواهم نگاشت..
یه آگهی دیده بودم که توش نوشته بود: استخدام منشی، با شرایط عدم آشنایی با بازی تراوین! امروز که خبر خلع مرجعیت آیتاللهی رو از طرف جامعه مدرسین حوزه علمیه قم خوندم، به این نتیجه رسیدم احتمالا برای انتخاب مرجعیت هم باید چنین آگهی درج بشه: استخدام مرجع تقلید، با شرایط عدم آشنایی با عدالت و شجاعت..
پ.ن1: حزب رستاخیز ملت ایران به دستور شاه پهلوی در زمستان 53 تشکیل شد و همه احزاب مجاز در آن ادغام شدند. اندکی بعد عضویت در این حزب اجباری اعلام شد و شاه در سخنان خود گفت: «هر کسی باید جزو این حزب بشود و تکلیف خود را روشن بکند. اگر نشد از ایران خارج شود. اگر نخواستند خارج شوند، جایشان در زندان است.» دولت اعلام نمود برای هر ایرانی که خواستار شرکت در حزب نیست گذرنامه صادر میشود و به خارج فرستاده خواهد شد. حزب رستاخیز سه سال بعد از تشکیل، در اهداف خود از جمله تحکیم رژیم و نهادینه کردن سلطنت و تثبیت دولت موفق نشد و به جای ایجاد ثبات، کل رژیم را تضعیف کرد و سلطنت را بیش از پیش از ملت جدا ساخت و معدود پیوند موجود در رژیم را از بین برد و سرانجام در پائیز 57 به دستور خود رژیم برچیده شد.. و خود این رژیم تک قطبی هم، زمستان 57 ظاهرا توسط ملت، به زبالهدانی تاریخ پیوست..
پ.ن2: ای کاش الان 57 بود و من می گفتم، به پیر، به پیغمبر، به هر آنچه شما قبول دارید، من رستاخیزتونو قبول ندارم!