ماهی سیاه کوچولو

سبک نامه یک سمک


روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1388/11/20

دو دو تا، چار تا

موضوع: کوتاه نوشت

 

حسن زشت بودن در اینه که این اطمینانو بهت می­ده، وقتی کسی می­گه عاشق شخصیت و افکارته، دیگه سایز دور کمرت رو برحسب آغوش خودش، دید نمی­زنه..  

 

1388/11/13

از شکوفه ها باید آموخت: بهار در زمستان

موضوع: تصویر نوشت

  

 

حتی وقتی هیچ امیدی نیست، امید را باید ساخت.. 

 

1388/11/09

آن روزها رفتند. آن روزهای بی برگشت..

موضوع: گاه نوشت

 

در جمع زنانی بودم، روزگارانی همه استقامت، همه فریاد دادخواهی و عدالت، همه طالب آزادی و زندانی کشیده. زنانی، شوهر به جوخه اعدام سپرده. زنانی اخراج شده از عرصه فعالیت. زنانی سردی افزونتر از گرمی چشیده. زنانی فهیم و ادیب. زنانی از دهه­هایی نه چندان دور.. گفتند، شنیدم. گفتم، شنیدند.. ابتدا بیشتر احترام بود و حرمت. انتها بیشتر افسوس ماند و تاسف. احترام بر عمری صرف شده از برای آرمان طلبی. حرمت بر شور گذشته از سر شعور. افسوس بر بی­ثمری کپک­زدایی افکار تاریخ مصرف گذشته به مدد تولدی دیگر فروغ و رقص زندگی اوشو. تاسف بر استحاله جوانانی با زمانه رزمیده تا پیرانی با بوی مطبخ­خانه. احترام بر ادعای بی­ادعایی بدهکاران زمان در عصر مدعیان طلبکار. حرمت بر قلبهایی پر از زخم دشنه روزگار. افسوس بر دریادلانی به گل نشسته. تاسف بر روزهایی بر هیچ رفته.. و در نهایت تنها عبرت بود و حسرت. عبرت بی­ثمری کوفتن بر طبل آرزوهای خوش­خیالان قدرت­طلب. حسرت زیستن در دنیایی همه یک­ رنگ، بی­تمنای این نام ننگ..

 

1388/11/06

این اونه؟ یا اون اینه؟

موضوع: کوتاه نوشت

 

شادی، موفقیته؟ یا موفقیت، شادیه؟ 

 

1388/11/02

معانی بی توصیف

موضوع: کوتاه نوشت

 

دیر زمانی فکر می­کردم،

بین تمام اهداف زندگی یکی از همه سخت­تره و اون تلاش برای یک انسان خوب بودنه

و تازگی آموختم،

از همه سخت­تر، فهمیدن مفهوم انسان خوب بودنه..

 

1388/11/01

بزرگترها، زیادی مواظب نباشید!

موضوع: گاه نوشت

  

ظاهرا تازگی­ها کشف کردند که بهتره دست کودکان خیلی تمیز نباشه و اتفاقا یه کم کثیفی برای ایمنی و سلامت بدن مفیده! در واقع چنین چیزی تو تربیت بچه­ها هم صادقه. والدین دلزده از خشونتهای نسل گذشته، به اسم دوران کودک­سالاری، اجازه هر رفتار ناهنجار رو به بچه­ها می­دن و نتیجه این عملکرد نادرست جز تحویل نسلی زود­رنج و حساس به اجتماع نیست. نسلی که والده میزش بوده و والد صندلیش. و کم­کمک تحت تاثیر نازپروری­های این دو دلسوز، متوقع سواری گرفتن از عالم و آدمه! نسلی لوس شده که از عهده ساده­ترین مسئولیتها هم بر نمی­یاد. حالا نه اینکه عملکرد درست، تنبیه شدید بدنی بچه­ها و تخریب سلامت روحی و جسمیشون باشه ولی کودک باید یه سری محدودیت­ها و سختی­ها رو تجربه کنه تا مقاوم، مستقل، خوداتکا بار بیاد. مثل این می­مونه که تو روز، صداهای پنهان محیط، یه سپر حفاظتی اطرافمون تشکیل می­دن که باعث می­شه نویزهای کوچیک نره رو اعصابمون ولی امان از شب و نبودن این سپر. اون وقته که با یه چیکه­چیکه شیر آب یا تیک­تاک ساعت باید فاتحه آرامش و خوابو خوند. به همین صورت بعضی پیش­آموزشها و آمادگی­­ها باعث می­شه بچه­ها یه سپر حفاظتی داشته باشند که دیگه مسائل کوچیک براشون جزو مصایب و بلایا حساب نیاد. یا بچه بی­دست و پا و مامانی بار نیاد که که تقی به توقی بخوره تو دامن خانواده اش، دستمال آبغوره­گیری به دست، منتظره حمایت اونها باشه.

حالا اینو داشته باشید تا بگم درستی این مسائل هم اثبات شده. برخلاف اون تصور اشتباهی که رایجه و می گن بچه حداقل تا 6 سالگی شاهه و باید هر چی گفت عمل بشه، بررسی­ها نشون می­ده اتفاقا بچه­هایی که تا این سن در ازای اشتباهاتشون، تنبیه سبکی می­شند، در آینده امیدوار­تر، مسئولیت­پذیر­تر و موفق­ترند. این بررسی­ها رو کنار تجربیات خودم می­گذارم، می­بینم بچه­های نازپروده­ای که فرمانروای مطلق منزل­اند، حتی علی­رغم ضریب بالای هوشی، در عملکرد از بچه­های هم­سن خودشون عقب­ترند. والدینشون در دوازده سالگی هنوز بند کفششون رو می­بندند و در ده سالگی همچنان قاشق قاشق غذا به دهانشون می­گذارند. کودکانی که حتی برای فین کردن محتاج کمک والدین­اند! کودکان معصومی که تا زمانی که وقت تربیت درست و پی­ریزی کردن ساختار فکریشونه، دلمون نمی­یاد به اونها تو هم بگیم ولی آینده دور نیست که تاوان این رفتار رو خودمون پیش از فرزندان بچشیم. زمانی که چتر حمایت بی­دریغمون اون قدر گسترده نیست که مانع خیس شدن دلبندانمون زیر رگبار بی­امان مشکلاتی بشیم که خودمون با رفتارهایی نادرست، مسبب اصلی ایجادشون بودیم..       

 

1388/10/30

چیزی شبیه زندگی..

موضوع: کوتاه نوشت

 1=1- → 2(1)√ = 2(1-)√ →  2(1) = 2(1-) → 1=1

 

1388/10/26

در جستجوی داوطلب برای عملیات  شبه شهادت­طلبانه!

موضوع: گاه نوشت

 

اخبار قدیمی: 

انتقاد شهردار از شایعه­سازی هر روزه در مورد تونل توحید

تونل توحید از ایمن­ترین نقاط تهران است

تونل توحید نمونه بارز سرعت، دقت و کیفیت است

تونل توحید با تکنولوژِی 50 سال پیش در حال انجام کار است

ریزش تونل توحید و بازتاب جالب آن در ارگان شهرداری

ریزش دوباره در مسیر تونل توحید و ایجاد گودال چند متری

ریزش دهانه تونل توحید و ضرب و شتم خبرنگاران

یک کشته و چهار زخمی حاصل نشست زمین در بزرگراه نواب

آگهی روز:

ده شهروند تهرانی به قید قرعه، تونل توحید، بزرگترین پروژه مدیریت شهری در ایران را افتتاح و به سفر عمره مشرف خواهند شد. همین الان با شماره تلفن­های ما تماس بگیرید..

نکته:

معلوم نیست این افتتاح قراره شانس رفتن به دیدن خونه خدا رو فراهم کنه یا دیدن صاحب خونه خدا!

بازخوانی تاریخ:

گویند در افتتاح پل مشهور ورسک در ارتفاعات شمال کشور، شاه اول پهلوی، از سرمهندس آلمانی خواست با ایستادن زیر پل و عبور قطار از روی آن، ایمنی و کیفیت ساخت آنرا تضمین کند!

پرسش نهایی:

چرا برای افتتاح تونل پر مساله با اون همه سنسورهای تشخیصی هوشمند و پیشرفته، به جای سخاوتمندی و گشاده دست شدن برای مردم، جمیع پیمانکاران و مهندسان سازنده پیش قدم نمی­شند و  ضریب اطمینان رو عملا با رانندگی خودشون در تونل نمی­سنجند؟

 

1388/10/24

بهشت جاهلان

موضوع: کوتاه نوشت

 

مومنان 

               بشتابید 

               بشتابید به سوی 

                                         دستگاه وضوگیر و مهر رکعت­شمار.. 

 

1388/10/21

تن آدم تو کارخونه ننه آدم ساخته می شه، روح آدم تو کارخونه زندگی

موضوع: کوتاه نوشت

 

شیش سال پیش بودو دوازده تا سی­دی. شیش­ تاشو تو شیش شب دیدمو، شیش تاشو تو یه شب.. جذب شخصیتها شده بودم. لیلی، پوری فشفشو، سعید و شاید بیش از همه مرشد داستان، اسداله میرزایی که اصرار داشت حتما سعید یه سفر با لیلی بره سانفراسیسکو، تا راه برگشتی برای دلدار باقی نمونه.. و سرانجام، نصیحتی جانانه به سعید که سرخورده از عشقی نافرجام، درمانده بود، اسداله از مردی گفت که سالها پیش عشق اونو با خودش برده بود و در ازاش رهایی و آزادی همیشگی رو براش آورده بود. مردی که اینگونه عنوان بهترین دوست اسداله رو به خودش اختصاص داد..

 

1388/10/17

تفاهم دو جانبه

موضوع: کوتاه نوشت

 

خدا خیلی بزرگه 

من خیلی کوچیکم 

نه اون منو می­بینه 

نه من اونو.. 

 

1388/10/17

ممکن یا غیرممکن؟  مساله این است..

موضوع: کوتاه نوشت

 

آخرش نفهمیدم غیرممکن، ممکن است یا غیرممکن، غیرممکن است.. 

  

پ.ن: ژان ژاک روسو: هیچ چیز غیرممکن نیست چون غیرممکن خودش می­گوید، من ممکنم.. با این حساب غیرممکنی وجود نداره و غیرممکن خودش غیرممکنه!

 

1388/10/17

اندر مصائب زیست در حیات وحش

موضوع: گاه نوشت

 

چند روز پیش که هشدار مسدود شدن از بیخ گوشم گذشت، قول دادم سر به راه بشم و دیگه جز قصه شنگول منگول و بز زنگوله پا ننویسم. و اما قصه ما.. 

جونم براتون بگه، اون دور دورا، تو زمانهای قدیم که نه ایران بود و نه ایرانی، تو یه چمن­زار قشنگ، یه بزی زندگی می­کرد با بزغاله هاش. بزی خانوم صب به صب می­رفت پی غذا واسه بچه­ها. همه خوش، همه خرم، همه گرم بازی و کار، که خبر رسید. خبر چی؟ خبر ورود گرگ سیاه بدنهاد به بیشه­زار. بز بز قندی، نگران به بچه­ها سپرد، نکنه وقتی خونه نیستم گرگه بیاد شما رو بخوره؟ نکنه بدون سوال، یکیتون درو به هیچ کی وا بکنه؟ بزی کوچولوها یه صدا گفتند، نه نمی­کنیم. نه نمی­کنیم.. مادر بزی رفت دنبال کارو، بزغاله­ها رفتن تو خیال.. تو همون خیال، صدای در اومد. کیه؟ کیه؟ منم، منم مادرتون.. بزغاله گفتند، ما می­دونیم تو گرگ گنده­ای! مادر بزی، مادر دلسوز ما، دستاش سپیده، پاهاش سپیده، صدای مهربونش عین حریره! گرگ زرنگ قصه، تندی رفت پرید تو آردای سفید. سر تا پاش شد عین مادر بزی. صداشو نرم و نازک کردو گفت، شنگول من، منگول من، حبه انگور من، درو وا کنید، مامان بزی با دست پر اومده، با علف و شبدر اومده.. بزغاله­ها، بزغاله­های شکمو، بی فکر و سوال، تندی پریدن درو  کردن وا. گرگه اومد تو. کوچولوها رو کرد هپلی هپو.. شب شدو بز بز قندی اومد خونه. دید جای بچه­هاش خالیه.. نه شنگولش هست. نه منگولش. نه مع مع حبه کوچولوی انگورش. دلش شکست. تا خواست بشینه به گریه و زاری، صدا شنید. مامان بزی، من اینجام. پشت ساعت. گرگه منو ندید. منو نخورد. منم حبه انگور شجاع.. مامان بزی؛ مامان بی­بزغاله؛ دوباره شد مامان بزی. دوباره شد پر از امید. دیگه دست رو دست نزاشت. رفت به جنگ گرگ بچه­خوار. گرگه رو کلافه کرد. با شاخای تیزش، شیکمشو پاره پاره کرد. بزغاله­ها و مامان بزی، گرگه رو کردن پر سنگ. انداختنش توی آب. آب، گرگه رو برد، همه غم و غصه­ها رو، پاک کرد و شست.. قصه ما به سر رسید. کلاغه به خونه­اش نرسید. بالا رفتیم دوغ بود. پایین اومدیم، ماست بود. قصه ما راست بود.. قصه ما راست بود..  

 

پ.ن: یه چیزی قلقلکم می­ده. اگه همه بزغاله­ها عین بچه آدم، خودشون می­رفتن تو شیکم آقا گرگه، دیگه کی می­خواست قصه شونو بنویسه؟

 

1388/10/15

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

موضوع: دل نوشت

 

جسارت چیزی نیست جز پذبرش خطر برای رسیدن به هدف. این معنا برای منی که حاشیه امن رو رها و تن به گرداب سرگردانی­ها سپردم، بیش از هر کسی مفهوم و آشناست. این روزها، روزهای شعله کشیدن جسارت تازه است. روزهای یخ زدن ترس و تشویش دیر رسیدن. روزهای بی­تفاوتی به زمین و زمان و همچنان طی کردن مسیر خود. این روزها، روزهای ساختن دنیایی جدیده. دنیایی که با معیارهای زمانی و مکانی عام متناسب نیست.. 

  

پ.ن1: وقتی درگیری­های چند سویه­ای برات ایجاد شده و مشغول بررسی جوانب یک امر تازه­ای، فقط یک چیز کم داری. ترجمه متن چند صد صفحه­ای از مکانیک سیالات که برای تجهیز پروژه­ای مورد نیازه و متوقع هستند چند روزه تحویل بدی! ظاهرا تصور کرده­اند خاصیت و کاربردی مشابه دستگاه تخیلی ترجمه دارم. از یک سو متن انگلیسی وارد شود و از سویی دیگر فارسی تحویل بگیرند!

پ.ن2: به دلایلی چند، در فکرم اگر شرایط مهیا بشه در یک سرویس خارجی خدمات وبلاگ بنویسم و احتمالا ماهی سیاه کوچولو برای همیشه به عمق اقیانوس­ها خواهد پیوست. لیکن برای اتخاذ تصمیم هنوز به نتیجه واحدی نرسیدم. سپاسگذار خواهم بود اگر دوستان خواننده که در این زمینه تجربه دارند، سرویسی مناسب که نیازهای یک بلاگر فارسی رو در حد مطلوب تامین کنه، در قسمت "تماس با من" پروفایلم، معرفی کنند. بله، "ما آزموده­ایم در این شهر بخت خویش" و باید رفت ولی تا آن زمان، همچنان در این تنگ شنا خواهم کرد و خواهم نگاشت..       

 

1388/10/12

رستاخیز امروز

موضوع: کوتاه نوشت

 

یه آگهی دیده بودم که توش نوشته بود: استخدام منشی، با شرایط عدم آشنایی با بازی تراوین! امروز که خبر خلع مرجعیت آیت­اللهی رو از طرف جامعه مدرسین حوزه علمیه قم خوندم، به این نتیجه رسیدم احتمالا برای انتخاب مرجعیت هم باید چنین آگهی درج بشه: استخدام مرجع تقلید، با شرایط عدم آشنایی با عدالت و شجاعت..  

 

پ.ن1: حزب رستاخیز ملت ایران به دستور شاه پهلوی در زمستان 53 تشکیل شد و همه احزاب مجاز در آن ادغام شدند. اندکی بعد عضویت در این حزب اجباری اعلام شد و شاه در سخنان خود گفت: «هر کسی باید جزو این حزب بشود و تکلیف خود را روشن بکند. اگر نشد از ایران خارج شود. اگر نخواستند خارج شوند، جایشان در زندان است.» دولت اعلام نمود برای هر ایرانی که خواستار شرکت در حزب نیست گذرنامه صادر می‌شود و به خارج فرستاده خواهد شد. حزب رستاخیز سه سال بعد از تشکیل، در اهداف خود از جمله تحکیم رژیم و نهادینه کردن سلطنت و تثبیت دولت موفق نشد و به جای ایجاد ثبات، کل رژیم را تضعیف کرد و سلطنت را بیش از پیش از ملت جدا ساخت و معدود پیوند موجود در رژیم را از بین برد و سرانجام در پائیز 57 به دستور خود رژیم برچیده شد.. و خود این رژیم تک قطبی هم، زمستان 57 ظاهرا توسط ملت، به زباله­دانی تاریخ پیوست..

پ.ن2: ای کاش الان 57 بود و من می گفتم، به پیر، به پیغمبر، به هر آنچه شما قبول دارید، من رستاخیزتونو قبول ندارم!