X
تبلیغات
رایتل

سبک نامه یک سمک

یک ماهی آزاد

1386/05/29

دهه ای پیش در چنین روزی..

زمین همچنان می چرخد. کنارم یکی گاه و بیگاه می گرید, یکی مبهوت نگاه می کند, یکی قیافه بی خیال به خود می گیرد. یکی از زندگی می گوید، یکی از مرگ. یکی از دوستی می گوید، یکی از نفرت. همه پکر می آیند و می روند. نمی دانم در مغزشان چه می گذرد ,  با آنها هم سخن نشده ام.

هنوز هم شهرها پر از زباله است. خاتمی هنوز هم رئیس جمهور محبوب ماست. هنوز تخم مرغ در پنج دقیقه می پزد و آب در صد درجه می جوشد. هنوز هم در ماه مهر مدرسه ها باز می شود. شاید ثانیه ای دیگر نوزادی پا به عرصه وجود بگذارد و شایدباز کودکی به یکباره و بیگاه از دست برود..

به دیواری پشت داده ام که شاید زمانی او پشت داده است. هوا را با فشار وارد ریه هایم می کنم که می دانم همان هوایی است که زمانی او وارد ریه هاش می کرد. در جای جای خانه رد پایش را می بینم. همه چیز هنوز پا برجاست و بی او بوی تعفن و کهنگی دارند. همه زنده اند..حتی این پیران اطراف من به مدد باتری در قلب..

بلوز راه راه آبی  هنوز در کمد است و ادکلنش بوی  خوشی دارد. همچنان خورشید پر تلالو می تابد.. هنوزم حیاتی اخبار می گوید.. چرا همه چیز خوب کار می کند؟ چگونه بی او این همه خوبند؟ نمی دانند او رفته است؟ از کیف بسته اش چه می خواستند که چون قلب من، پاره پاره و شکسته در گوشه ای افتاده؟

روبرویم لبان خندانی را می بینم که می دانم از این پس دیگر روی خنده نخواهد دید و او با چشمان سبزش همچنان به من می نگرد. پرده خودش را به آغوش باد سپرده و هر لحظه به سویی پرواز می کند, و خلبانی آرزوی او بود و اینک پارچه ای در پرواز از او پیشی گرفته.. هیچ نمی دانم. تنها می بینم زندگی ادامه دارد. در اطرافم آدمهایی هستند با حرفهایی بزرگ و کارهایی کوچک..

یکی تسلیت می دهد، یکی دلداری و من بی خبر نگاه می کنم.. چشمانم طولانی زمانی است که خشکیده و قلبم، این قلب اندوهگین، لحظه ای از گریستن نمی ایستد. زبانم گنگ شده و مغزم، پویاتر از همیشه، هر دم با او بودن را یادآور می شود.

باران عشق را تمامیتی نیست.. حتی گیاه نفس می کشد و من و همه کسانی که می شناسم. بدون او هم چرخ روزگار می چرخد. کتابهایش گوشه ای افتاده و خودش در یک ربعی من زیر خاک خوابیده ولی یادش حتی به قدر ثانیه ای از من دور نیست..