X
تبلیغات
رایتل

سبک نامه یک سمک

یک ماهی آزاد

1387/09/01

بال پرواز


 

 

دنیای هر کس به وسعت فکر اوست.  نیچه 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

1387/09/01

راز نهانی

 

در افسانه های کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور آدمیان همه خلق و خو سرشتی خدا گونه داشتند ولی از امکانات و تواناییهای خود خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که برهما خدای خدایان تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.

بدین منظور او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاه مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد. زمانی که برهما با دیگر خدایان مشورت نمود آنها چنین پیشنهاد کردند: بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم، برهما گفت: آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد. پس خدایان گفتند: بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم تا از دسترس آنها دور باشد. این بار برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسان به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهد کرد و گمشده ی خود را خواهد یافت و آن را به روی آب خواهد آورد.

آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند:

ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم، بــه نظر می رسد که در آب و خـاک جایی پـیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد. در این هنگام برهما گفت: کاری که با نیروی یزدانی آدمی می کنیم اینست که ما نیروی آدمیان را در اعماق و جود خود او پنهان می کنیم. آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن بر نخواهد آمد.

در ادامه ی افسانه هندی چنین آمده است: از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است، همه جا را  جستجو کرده است، بلندیها را درنوردیده است، به اعماق دریاها فرو رفته است، به دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است تا چیزی بدست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است!   

 

 

 

1387/09/01

اثبات خود

 

چرا فکر می کردم، اطرافم پر از علامته؟ چرا فکر می کردم، در مسیری حرکت می کنم که به اون هدایت شده ام؟ چرا زمام اختیارمو به این افکار واهی سپردم؟ از چراهای بی پاسخ، از ای کاش ها و از احساس استیصال خسته ام. از نشانه ها بیزارم. ولی به یک چیز ایمان دارم: نیروی اراده، فرصتی به من اعطا خواهد کرد. فرصتی دوباره برای اثبات خودم، به خودم..  

  

1387/09/01

عشق بایسته

 

  

عرفا معتقدند: اشیا و آدم های معمولی شایسته دل دادن نیستند.. 

 

 

 

 

 

 

 

1387/09/01

صفر عاشقی

 

به ساعتم نگاه می کنم. راس ساعت 00:00  است و من به یاد حرف دوست عزیزی می افتم که مدتها پیش به من گفته بود: این صفر عاشقیه. تو این لحظه باید بهترین آرزوها رو داشته باشی. 

ابتدا فکر می کردم عشقی که او برام گفته، چیزی از جنس عشق های زمینیه ولی خیلی زود متوجه شدم، این صفر با تمام صفرهای مشابه در شبهای قبل و بعدش فرق داره. این صفریه که با اون، روز امید به پایان رسیدن انتظار، آغاز می شه. روزی که شاید عشق طلوع کنه و همه چیز از همین صفر شروع می شه. صفر عاشقی...

 

1387/08/30

ماه زیبای ما

 

 

 


1387/08/29

پرسش اساسی

 

 

هرگز در پاسخ، عاجزانه در نمانده ام. مگر در برابر کسی که از من پرسید: تو کیستی؟ 

 

 

 

 

 

1387/08/29

لطیفه نیمچه فلسفی

 

یک روز یه ماری خودشو دار می زنه. بعد نجات دادنش ازش می پرسند، چرا این کارو کردی؟ می گه: سال ها عاشق یه مار دیگه بودم ولی روم نمی شد برم جلو باهاش آشنا بشم. تازه امروز، فهمیدم اون شلنگ باغبونی  بود.

 

 

و حالا سوال من: فکر می کنید چند درصد عمرمونو بدون شناخت، صرف  

کاری می کنیم که بعد می فهمیم چقدر پوچ بوده؟

 

  

 

 

1387/08/28

سیب منطق

 

داشتم از دیوید سلینجر می خوندم و  این قسمتش باعث شد که به فکر فرو برم :  

 

 (( می دونی تو اون سیبی که آدم در باغ بهشت خورد چی بود؟ منطق بود. منطق و چرندیات. چیز دیگه ای توش نبود. بنابراین اگه می خوای اشیارو همون طور که هستن ببینی، باید اون سیبو بالا بیاری. انبوه سیب خورها حال آدمو به هم می زنند..)) 

   

با این جمله آخر سلینجر می خواستم، بشینم سیب خورهای اطرافمو بشمرم ولی می ترسم این شمارش به خودم ختم بشه.  

هنوز دارم فکر می کنم. آیا سیب منطق باید بالا آورده شود و با چشم دل، به دنیای پیرامون نظر انداخت و یا همیشه باید با خط کش استدلال و منطق همه چیز را سنجید؟  

نکته جالب اینجاست که من حتی با این مساله منطقی برخورد می کنم و به دنبال استدلالی برای اثبات آن به خودم هستم. نیازی به شمارش نیست. من یک سیب خورم...    

  

 

1387/08/28

امید


 

 

 

از آواز زنجره بر نمی آید که چه زود می میرد ...