سبک نامه یک سمک

یک ماهی آزاد

1388/11/23

پیش درآمدی بر گذشته، حال، آینده..

 

انگار هامون در بخشی از وجودم رخنه کرده که باعث می­شه دایم صداشو بشنوم. و این روزها بیش از پیش با منه.. حتی همین لحظه با پس زمینه ای از موسیقی باخ، همراهمه.. 

 

- تو می­خوای من اونی باشم که واقعا خودت می­خوای من باشم؟ اگه اونی باشم که تو می­خوای، اون وقت

دیگه من، من نیست. یعنی من خودم نیست..

+ من من من من، اه

- خب، آره. تو واقعا خودتی؟ تو آدم دو سال پیشی؟ تو اون آدمی هستی که من می­شناختمت ؟ آره؟ تو یعنی

اصلا عوض نشدی؟

+ نه، عوض نشدم. تو رو دیگه دوست ندارم..

_ واقعا این جوریه؟ یعنی همه اون زمزمه­ها، زندگی­ها، عشق­ها، همه دروغ بود؟

 

_ چرا نمی­تونم فراموشش کنم؟ کی بود؟ دو سال پیش؟ سه سال پیش؟ منکه پاک حساب سال و روز از

دستم در رفته..

+ بهر حال تقصیر من بود. من عاشقش شدم..

 

1388/11/22

مشاهدات یک ناظر متاسف در روزی به نام خدا..

 

وقتی می­شنیدم گاردی­های نینجایی به رهگذران عادی ناسزا می­دادند، بی­شرافت­های کثافت یک جا نایستید، وقتی می­دیدم چطور پیرمرد را که فقط دنبال جمع کردن تکه­های خرد شده موبالیش از روی زمین بود به باد کتک گرفتند و اسپری به صورتش می­پاشیدند، وقتی جمعیت از گلوله­های رنگی پرتابی بی­هدف فرار می­کردند، وقتی رو به مردم ساکت می­گفتند، کافیه، برگردید خانه­تان، آمریکا دیگر از شما متشکر است، وقتی ضربه­های مشت به چانه جوانی که دستانش از پشت بسته شده بود را مشاهده می­کردم، وقتی چشمانم به چشمان بی­رحم نقاب مشکی پوش چماق به دست خیره ماند، وقتی پسر سبزپوش بخاطر هیهات من الذله گفتن جواب پس می­داد، وقتی موتور سواران به قصد ایجاد رعب شناسایی، با دوربین­های بزرگ فیلمبرداری می­کردند، وقتی دختر کنارم می­گفت، ما نوکر با باتوم نمی­خواهیم،.. به اندازه وقتی که دخترک چادر به سر، دقیقه­ای با کینه زل زد و چشم غره می­رفت تا با نگاه، ترس و نفرتش را به من منتقل کند، یا به اندازه وقتی که شنیدم مرد میانسال به زن میانسال شال سبزی فحش نثار می­کرد و از او می­خواست به طرف دوربین برگردد تا فیلمش برداشته شود و بیچاره اش کنند، یا به اندازه وقتی که زن محجبه با غیض به دختر فشن می­گفت ما را ببین تا چشمانت در بیاید و بعد ندای الله اکبر سر داد و دختر جواب داد دهان نجست را بشور و این کلام شریف را به زبان بیاور، و یا به اندازه وقتی که پسرک لاغر اندام پرچم و پلاکارد به دست، به ماموران زننده هم­وطنانش می گفت اجرتان با آقا امام زمان،.. وجودم پر از غم غربت و فرقت نشد. غم غربت و بیگانگی در دیار خود، و غم فرقت و دوری از مردمی که روزگاری دست از جان شسته برای جاودانگی ایران، به یک صدا نام آزادی را فریاد می­زدند و اینک به سودای خام سیاست­بازان، این چنین به جان هم افتادند..

 

1388/11/20

دو دو تا، چار تا

 

حسن زشت بودن در اینه که این اطمینانو بهت می­ده، وقتی کسی می­گه عاشق شخصیت و افکارته، دیگه سایز دور کمرت رو برحسب آغوش خودش، دید نمی­زنه..  

 

1388/11/15

آیینه

چه دوست و چه دشمنت رو بزرگ انتخاب کن..

ولی بدون، در روزگار رونق ماسک، با دشمن بیشتر داشتن، امن­تری تا دوست بیشتر داشتن..

 

 

1388/11/15

از خود..

 

وقتی بشه بی خدا زیست، چرا بی آدمها نشه؟

1388/11/13

از شکوفه ها باید آموخت: بهار در زمستان

  

 

حتی وقتی هیچ امیدی نیست، امید را باید ساخت.. 

 

1388/11/09

آن روزها رفتند. آن روزهای بی برگشت..

 

در جمع زنانی بودم، روزگارانی همه استقامت، همه فریاد دادخواهی و عدالت، همه طالب آزادی و زندانی کشیده. زنانی، شوهر به جوخه اعدام سپرده. زنانی اخراج شده از عرصه فعالیت. زنانی سردی افزونتر از گرمی چشیده. زنانی فهیم و ادیب. زنانی از دهه­هایی نه چندان دور.. گفتند، شنیدم. گفتم، شنیدند.. ابتدا بیشتر احترام بود و حرمت. انتها بیشتر افسوس ماند و تاسف. احترام بر عمری صرف شده از برای آرمان طلبی. حرمت بر شور گذشته از سر شعور. افسوس بر بی­ثمری کپک­زدایی افکار تاریخ مصرف گذشته به مدد تولدی دیگر فروغ و رقص زندگی اوشو. تاسف بر استحاله جوانانی با زمانه رزمیده تا پیرانی با بوی مطبخ­خانه. احترام بر ادعای بی­ادعایی بدهکاران زمان در عصر مدعیان طلبکار. حرمت بر قلبهایی پر از زخم دشنه روزگار. افسوس بر دریادلانی به گل نشسته. تاسف بر روزهایی بر هیچ رفته.. و در نهایت تنها عبرت بود و حسرت. عبرت بی­ثمری کوفتن بر طبل آرزوهای خوش­خیالان قدرت­طلب. حسرت زیستن در دنیایی همه یک­ رنگ، بی­تمنای این نام ننگ..

 

1388/11/06

این اونه؟ یا اون اینه؟

 

شادی، موفقیته؟ یا موفقیت، شادیه؟ 

 

1388/11/02

معانی بی توصیف

 

دیر زمانی فکر می­کردم،

بین تمام اهداف زندگی یکی از همه سخت­تره و اون تلاش برای یک انسان خوب بودنه

و تازگی آموختم،

از همه سخت­تر، فهمیدن مفهوم انسان خوب بودنه..

 

1388/11/01

بزرگترها، زیادی مواظب نباشید!

  

ظاهرا تازگی­ها کشف کردند که بهتره دست کودکان خیلی تمیز نباشه و اتفاقا یه کم کثیفی برای ایمنی و سلامت بدن مفیده! در واقع چنین چیزی تو تربیت بچه­ها هم صادقه. والدین دلزده از خشونتهای نسل گذشته، به اسم دوران کودک­سالاری، اجازه هر رفتار ناهنجار رو به بچه­ها می­دن و نتیجه این عملکرد نادرست جز تحویل نسلی زود­رنج و حساس به اجتماع نیست. نسلی که والده میزش بوده و والد صندلیش. و کم­کمک تحت تاثیر نازپروری­های این دو دلسوز، متوقع سواری گرفتن از عالم و آدمه! نسلی لوس شده که از عهده ساده­ترین مسئولیتها هم بر نمی­یاد. حالا نه اینکه عملکرد درست، تنبیه شدید بدنی بچه­ها و تخریب سلامت روحی و جسمیشون باشه ولی کودک باید یه سری محدودیت­ها و سختی­ها رو تجربه کنه تا مقاوم، مستقل، خوداتکا بار بیاد. مثل این می­مونه که تو روز، صداهای پنهان محیط، یه سپر حفاظتی اطرافمون تشکیل می­دن که باعث می­شه نویزهای کوچیک نره رو اعصابمون ولی امان از شب و نبودن این سپر. اون وقته که با یه چیکه­چیکه شیر آب یا تیک­تاک ساعت باید فاتحه آرامش و خوابو خوند. به همین صورت بعضی پیش­آموزشها و آمادگی­­ها باعث می­شه بچه­ها یه سپر حفاظتی داشته باشند که دیگه مسائل کوچیک براشون جزو مصایب و بلایا حساب نیاد. یا بچه بی­دست و پا و مامانی بار نیاد که که تقی به توقی بخوره تو دامن خانواده اش، دستمال آبغوره­گیری به دست، منتظره حمایت اونها باشه.

حالا اینو داشته باشید تا بگم درستی این مسائل هم اثبات شده. برخلاف اون تصور اشتباهی که رایجه و می گن بچه حداقل تا 6 سالگی شاهه و باید هر چی گفت عمل بشه، بررسی­ها نشون می­ده اتفاقا بچه­هایی که تا این سن در ازای اشتباهاتشون، تنبیه سبکی می­شند، در آینده امیدوار­تر، مسئولیت­پذیر­تر و موفق­ترند. این بررسی­ها رو کنار تجربیات خودم می­گذارم، می­بینم بچه­های نازپروده­ای که فرمانروای مطلق منزل­اند، حتی علی­رغم ضریب بالای هوشی، در عملکرد از بچه­های هم­سن خودشون عقب­ترند. والدینشون در دوازده سالگی هنوز بند کفششون رو می­بندند و در ده سالگی همچنان قاشق قاشق غذا به دهانشون می­گذارند. کودکانی که حتی برای فین کردن محتاج کمک والدین­اند! کودکان معصومی که تا زمانی که وقت تربیت درست و پی­ریزی کردن ساختار فکریشونه، دلمون نمی­یاد به اونها تو هم بگیم ولی آینده دور نیست که تاوان این رفتار رو خودمون پیش از فرزندان بچشیم. زمانی که چتر حمایت بی­دریغمون اون قدر گسترده نیست که مانع خیس شدن دلبندانمون زیر رگبار بی­امان مشکلاتی بشیم که خودمون با رفتارهایی نادرست، مسبب اصلی ایجادشون بودیم..