X
تبلیغات
رایتل

سبک نامه یک سمک

یک ماهی آزاد

1388/12/01

خیال خام راز بقا در بی­بقایی هر آنچه بقا دارد..

 

زمان دانشکده یه پرفسوری داشتیم آمریکا درس خونده و درس داده. اینو گفتم تا سطح سوادشو بدونید. اما مساله، معلومات این استاد نیست. این بزرگ مرد، با اون قد بلند، شونه­هایی که انگار چوب­لباسی توش جا مونده، سر کم مو و ابروهای پر پشت و دهان یه کم کج که اگه کسی رو با تغیّر صدا می­زد حتی شجاع­ترین دانشجوها هم، ببخشید، شلوار مبارک رو خیس می­کردند، برای من واضح­ترین توصیف غول خیابان آرام کمدی چارلی چاپلین بود! البته غولی با قلبی طلایی که اکثرا اونو پشت خشونت و جدیتی گول­زنک مخفی می­کرد. ولی همین آقای غول، یه روز سر کلاس، نمی­دونم چی شد، یهویی گفت، بچه­ها دیدید تو مغازه­ها تخم بلدرچین و گوشتشو می­فروشند؟ شما از اینا نخرید. چطور دلشون می­یاد پرنده به اون کوچیکی رو می­کشند و می­خورند..

حالا چی شد یاد این خاطره افتادم. در سفر آخرم به جنوب کشور، همسفرها با ذوق از خرید گنجشک تعریف و تشویق می­کردند که من هم بخرم. با پرس­و­جو، کاشف به عمل اومد، اونجا گنجشک­های پوست­کنده و آماده طبخ، به صورت دانه­ای به فروش می­رسه. دوستان حدود صد تایی خریده بودند! ولی من از دیدن اون تکه­های گوشت و استخوان کوچولو، همراه با گردنی باریک به نازکای چند میل، دلم ریش می­شد و نمی­تونستم تصور کنم چطور کسی می­تونه راضی بشه که صدها و صدها از این پرنده ها شکار بشند تا بی هنر پیچ پیچ اونها از لذت چشیدن گوشت گنجشک هم بی­نصیب نمونه..

آخه چطور انسانی که شدت ضعف و بی­دفاع بودن فرد روبرو باعث می­شه دلش به رحم بیاد، در برابر موجودی که در زمره بی­دفاع­ترین، ضعیف­ترین و بی­آزارترین­هاست، می­تونه تا این حد بی­رحم باشه؟ این بشر دو پا که مدعیانه همه چیز رو آفریده خدا برای استفاده خودش می­بینه و مغرورانه دست به چپاول و غارت هر آنچه هست می­زنه، هرگز می­اندیشه معیار ارزشمندی جان در چیه و آیا کوچکی یا بزرگی ابعاد جسم می­تونه تفاوتی در این ارزشمندی ایجاد کنه؟ و یا هرگز براش مهم هست که یک بار از خودش بپرسه چه چیزی باعث می­شه ستاندن جان موجودی دیگر دارای حرمت بشه؟ اصلا به ظن اون ذهن زیاده­خواه فرصت­طلب می­رسه که برای ارضای حس قدرت مطلق بودن حتما لازم نیست با آزردن و آسیب زدن به هر چه در دسترسش هست، خودشو اثبات کنه، بلکه می­تونه با خصلت رافت همه­گیر و بخشنده بودن، تبدیل به خلیفه­ای دایمی بر این کره خاکی و ماورا بشه؟ همون خلیفه­ای که زمین و زمان برای همیشه مسخر او قرار می­گیره..

  

ب.ن: امروز در اخبار زمانه از سرنوشت تلخ مارهای موسسه رازی خوندم. مارهایی که پس از سم­گیری، به صورت زنده در کوره انداخته و سوزانده می­شوند.. این هم نمونه دیگری از قساوت بی­پایان این بشر تمامیت­خواه نسبت به سایر جانداران..

 

1388/11/23

پیش درآمدی بر گذشته، حال، آینده..

 

انگار هامون در بخشی از وجودم رخنه کرده که باعث می­شه دایم صداشو بشنوم. و این روزها بیش از پیش با منه.. حتی همین لحظه با پس زمینه ای از موسیقی باخ، همراهمه.. 

 

- تو می­خوای من اونی باشم که واقعا خودت می­خوای من باشم؟ اگه اونی باشم که تو می­خوای، اون وقت

دیگه من، من نیست. یعنی من خودم نیست..

+ من من من من، اه

- خب، آره. تو واقعا خودتی؟ تو آدم دو سال پیشی؟ تو اون آدمی هستی که من می­شناختمت ؟ آره؟ تو یعنی

اصلا عوض نشدی؟

+ نه، عوض نشدم. تو رو دیگه دوست ندارم..

_ واقعا این جوریه؟ یعنی همه اون زمزمه­ها، زندگی­ها، عشق­ها، همه دروغ بود؟

 

_ چرا نمی­تونم فراموشش کنم؟ کی بود؟ دو سال پیش؟ سه سال پیش؟ منکه پاک حساب سال و روز از

دستم در رفته..

+ بهر حال تقصیر من بود. من عاشقش شدم..

 

1388/11/22

مشاهدات یک ناظر متاسف در روزی به نام خدا..

 

وقتی می­شنیدم گاردی­های نینجایی به رهگذران عادی ناسزا می­دادند، بی­شرافت­های کثافت یک جا نایستید، وقتی می­دیدم چطور پیرمرد را که فقط دنبال جمع کردن تکه­های خرد شده موبالیش از روی زمین بود به باد کتک گرفتند و اسپری به صورتش می­پاشیدند، وقتی جمعیت از گلوله­های رنگی پرتابی بی­هدف فرار می­کردند، وقتی رو به مردم ساکت می­گفتند، کافیه، برگردید خانه­تان، آمریکا دیگر از شما متشکر است، وقتی ضربه­های مشت به چانه جوانی که دستانش از پشت بسته شده بود را مشاهده می­کردم، وقتی چشمانم به چشمان بی­رحم نقاب مشکی پوش چماق به دست خیره ماند، وقتی پسر سبزپوش بخاطر هیهات من الذله گفتن جواب پس می­داد، وقتی موتور سواران به قصد ایجاد رعب شناسایی، با دوربین­های بزرگ فیلمبرداری می­کردند، وقتی دختر کنارم می­گفت، ما نوکر با باتوم نمی­خواهیم،.. به اندازه وقتی که دخترک چادر به سر، دقیقه­ای با کینه زل زد و چشم غره می­رفت تا با نگاه، ترس و نفرتش را به من منتقل کند، یا به اندازه وقتی که شنیدم مرد میانسال به زن میانسال شال سبزی فحش نثار می­کرد و از او می­خواست به طرف دوربین برگردد تا فیلمش برداشته شود و بیچاره اش کنند، یا به اندازه وقتی که زن محجبه با غیض به دختر فشن می­گفت ما را ببین تا چشمانت در بیاید و بعد ندای الله اکبر سر داد و دختر جواب داد دهان نجست را بشور و این کلام شریف را به زبان بیاور، و یا به اندازه وقتی که پسرک لاغر اندام پرچم و پلاکارد به دست، به ماموران زننده هم­وطنانش می گفت اجرتان با آقا امام زمان،.. وجودم پر از غم غربت و فرقت نشد. غم غربت و بیگانگی در دیار خود، و غم فرقت و دوری از مردمی که روزگاری دست از جان شسته برای جاودانگی ایران، به یک صدا نام آزادی را فریاد می­زدند و اینک به سودای خام سیاست­بازان، این چنین به جان هم افتادند..

 

1388/11/20

دو دو تا، چار تا

 

حسن زشت بودن در اینه که این اطمینانو بهت می­ده، وقتی کسی می­گه عاشق شخصیت و افکارته، دیگه سایز دور کمرت رو برحسب آغوش خودش، دید نمی­زنه..  

 

1388/11/15

آیینه

چه دوست و چه دشمنت رو بزرگ انتخاب کن..

ولی بدون، در روزگار رونق ماسک، با دشمن بیشتر داشتن، امن­تری تا دوست بیشتر داشتن..

 

 

1388/11/15

از خود..

 

وقتی بشه بی خدا زیست، چرا بی آدمها نشه؟

1388/11/13

از شکوفه ها باید آموخت: بهار در زمستان

  

 

حتی وقتی هیچ امیدی نیست، امید را باید ساخت.. 

 

1388/11/09

آن روزها رفتند. آن روزهای بی برگشت..

 

در جمع زنانی بودم، روزگارانی همه استقامت، همه فریاد دادخواهی و عدالت، همه طالب آزادی و زندانی کشیده. زنانی، شوهر به جوخه اعدام سپرده. زنانی اخراج شده از عرصه فعالیت. زنانی سردی افزونتر از گرمی چشیده. زنانی فهیم و ادیب. زنانی از دهه­هایی نه چندان دور.. گفتند، شنیدم. گفتم، شنیدند.. ابتدا بیشتر احترام بود و حرمت. انتها بیشتر افسوس ماند و تاسف. احترام بر عمری صرف شده از برای آرمان طلبی. حرمت بر شور گذشته از سر شعور. افسوس بر بی­ثمری کپک­زدایی افکار تاریخ مصرف گذشته به مدد تولدی دیگر فروغ و رقص زندگی اوشو. تاسف بر استحاله جوانانی با زمانه رزمیده تا پیرانی با بوی مطبخ­خانه. احترام بر ادعای بی­ادعایی بدهکاران زمان در عصر مدعیان طلبکار. حرمت بر قلبهایی پر از زخم دشنه روزگار. افسوس بر دریادلانی به گل نشسته. تاسف بر روزهایی بر هیچ رفته.. و در نهایت تنها عبرت بود و حسرت. عبرت بی­ثمری کوفتن بر طبل آرزوهای خوش­خیالان قدرت­طلب. حسرت زیستن در دنیایی همه یک­ رنگ، بی­تمنای این نام ننگ..

 

1388/11/06

این اونه؟ یا اون اینه؟

 

شادی، موفقیته؟ یا موفقیت، شادیه؟ 

 

1388/11/02

معانی بی توصیف

 

دیر زمانی فکر می­کردم،

بین تمام اهداف زندگی یکی از همه سخت­تره و اون تلاش برای یک انسان خوب بودنه

و تازگی آموختم،

از همه سخت­تر، فهمیدن مفهوم انسان خوب بودنه..