X
تبلیغات
رایتل

سبک نامه یک سمک

یک ماهی آزاد

1391/06/29

نسلهای محکوم به صد سال تنهایی فرصت مجددی در روی زمین نداشتند..


...خوزه آرکادیو آن خاطرات را فراموش کرده بود. زندگی در دریا با هزاران یاد و یادگار، خاطره او را پر کرده بود. فقط ربکا با اولین برخورد از پای در آمده بود. بعد از ظهری که او را در حین عبور از جلوی اتاق خود دید فکر کرد پیترو کرسبی در مقایسه با آن مرد عظیم الجثه که صدای نفس کشیدنش مثل کوه آتشفشان در تمام خانه شنیده می شود چیزی جز یک عروسک پنبه ای نیست. به هر بهانه ای خود را به او نزدیک می کرد. یک بار خوزه آرکادیو با کنجکاوی وقیحانه ای بدن او را ورانداز کرد و گفت: خواهر کوچولو، حسابی یک زن شده ای! ربکا عنان از کف داد. با ولع گذشته خوردن خاک و گچ دیوارها را از سر گرفت. با چنان اضطرابی انگشت خود را می مکید که روی شست دستش میخچه زد. مایعی سبز رنگ با زالوهای مرده استفراغ کرد. چندین شب را در تب و لرز به صبح رساند. در انتظار می ماند تا سحر بشود و خانه از بازگشت خوزه آرکادیو بلرزد. یک روز بعد از ظهر، وقتی همه خوابیده بودند، تحملش تمام شد و به اتاق خواب او رفت... سه روز بعد، هنگام نماز ساعت پنج، با هم ازدواج کردند. روز قبل، خوزه آرکادیو به مغازه پیترو کرسبی رفت. او داشت درس سه تار می داد. بدون اینکه او را برای صحبت به کناری بکشد گفت: من و ربکا عروسی می کنیم! رنگ از چهره پیترو کرسبی پرید. سه تار را به دست یکی از شاگردانش داد و کلاس را تعطیل کرد. وقتی در اتاق که با انواع آلات موسیقی و اسباب بازی های کوکی پر بود تنها ماندند، پیترو کرسبی گفت: او خواهر شما است. خوزه آرکادیو جواب داد: برایم فرقی نمی کند. پیترو کرسبی عرق پیشانی را با دستمالی آغشته به عطر خشک کرد و گفت: علاوه بر اینکه بر خلاف طبیعت است برخلاف قانون هم هست. خوزه آرکادیو بیشتر بخاطر رنگ پریدگی پیترو کرسبی تا بخاطر موضوع گفتگو صبر و حوصله خود را از کف داد. گفت: گور پدر طبیعت!...  


پی نوشت: انگار صد سالی می گذرد از زمانی که "صد سال تنهایی" مارکز را خوانده بودم ولی تازه این روزها دارم می فهممش..


1391/06/01

شهر من، شهر جاهلانی تحصیل کرده..


دیدن زنان بوی مطبخ گرفته بر پای منبر تاسف بار نیست. افسوس و آه من زمانی برخاست که دیدم زنان دود چراغ خورده در محضر علم، بحث "تقصیر" می کنند در تمتع و چیدن ناخن و مو..