X
تبلیغات
رایتل

سبک نامه یک سمک

یک ماهی آزاد

1389/09/12

مردی و مردونگی خاک شده..

 

صبحگاه است و اخبار روز جهان و ایران.. قطر، بیابانی خشک در سده های پیشین، دیار بی نام و نشان سالهای اخیر، و اینک کشوری در مسیر ترقی و رهایی از زیستن به سبک قرون وسطایی، و حتی مورد اعتماد جوامع بین المللی و میزبان جام جهانی.. و ایران، مهد تمدن در هزاره های پیشین، کشور پر مدعای عدالت اسلامی در دهه های نزدیک، و اینک سرزمین به خاک نشسته و بی حرمت جهانی، و در حال فرو رفتن در عصر تاریکی مطلق و تبدیل شدن به موطنی برای جانیانی که در خیابانها انسان قصابی می کنند و برای بی خیالانی ناظر که اگر چه کمتر از تماشای فیلم سینمای جنایی برای نجان جان قربانی شجاعت به خرج می دهند ولی هرگز پرداخت بلیط تماشای این فیلم مهیج را بر پیکر بیجان فراموش نمی کنند.. آه.. نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب، ای دریغا به برم می شکند.. چشمانم تر می شود.. مصمم تر می شوم که هرگز به این خاک مسموم بازنگردم..  

 

پ.ن: پس از مشاهده فیلم جنایت اخیر کرج، کشته شدن مردی با ضربه های مکرر چاقوی یک زن و بی تفاوتی مردم و پلیس نظاره گر، و پس از آن بحثهای دنیای مجازی و نسبت دادن این سلوک به اسلام و نحوه حکومت داری و منکر رخ داده شدن این قسم حوادث در حکومت ساقط شده پیشین، تنها پلانی از فیلم ''شبهای زاینده رود" مخملباف در ذهنم نقش بست.. نمایی که استاد دانشگاه قطع نخاعی و ویلچری شده از بی وجدانی راننده ای پیش از انقلاب،  پس از انقلاب در شبی تاریک از پنجره ای به خیابان ذل زده و شاهد تصادف عابری با خودرویی هست و باز هم راننده بی وجدانی دیگر.. ما همان مردمیم.. بی هیچ تغییری در گذر این نیم سده.. همان بی خیالان به هر چه پیش آید خوش آید.. همان ریشه اساسی تمام کاستی ها.. همان بهانه گیر همیشگی، هماره در پی یافتن مقصری غیر از خویش..